آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه 24فروردین 92

1392/1/24 11:52
نویسنده : مامان نسرین
230 بازدید
اشتراک گذاری

                                  شکلک های محدثه         

سلام عزیزم دلم برات یه ذره شده. مخصوصاً با اتفاقی که صبح افتاد همش حواسم پیشه توئه. صبح تو ماشین خواب بودی منم هم به خاطر اینکه کمی از وقت استفاده کنم اطراف ماشین شروع کردم به پیاده روی.تو حین پیاده روی بودم که صدای گریه ت رو شنیدم سریع سمت ماشین دویدم بچه م بیدار شده بود. خیلی ناراحت شدم بغلت کردم و پشت سرهم بوست می کردم. منو ببخش عزیزم.

چهار شنبه وقتی اومدم دنبالت دم مهد دیدم که ماشین پنچره. نمیدونستم چه کار کنم با همفکری خاله مریم و به کمک خاله نرگس رفتیم دم تعمیرگاه. تو هم کمی اذیت می کردی. بنده خدا خاله نرگس بغلت کرده بود. پنچری رو گرفتیم . برای خاله نرگس آژانس گرفتیم البته به زور. چون قبول نمی کرد. بعد راه افتادیم سمت خونه. ترافیک زیاد بود. به بابایی زنگ زدیم و رفتیم دنبالش. شب تولد فرهام بود و خونه عمه آزاده دعوت بودیم. وقتی رسیدیم خونه من از شدت سردرد کمی دراز کشیدم . کمی بعد حرکت کردیم. تولد فرهام خانوادگی بود . کمی بازی کردی.و کلی بپر بپر. آخر شب هم انگار نه انگار که خسته شدی. با مشقت خوابوندمت. آخر هفته هم مهمون داشتیم روز جمعه هم با باباجون رفتیم پارک ملت. کلی بازی کردی. تو بخش حیوانات هم یه دوست پیدا کردی که تقریباً هم اسمت بود. آنیسا خانوم. بهت می گفتم دوست پیدا کردی اسمش چیه؟ می گفتی: آره. آنیسشا.

روز گرم و خسته کننده ای برای من و بابا بود رسیدیم خونه هر دو سر درد داشتیم و شما کماکان سرحال بودی. تقریباٌ دیشب به زور خوابوندمت. دیشب به خاطر هیجان دیروز خوب نخوابیدی. و نصفه شب مجبور شدم دوباره بزارمت رو پام تا بخوابی. ونهایت هم پیش  من خوابیدی.

اینم از ماجراهای آخر هفته که عکساش رو بعداً می گذارم.

              شکلک های محدثه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)